۱۳۸۸-۰۸-۱۵

این گونه گرم وسرخ

من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم وسرخ............
شاملو

شوخی سنگین محیط با من

سهراب تو یکی از خاطرات منتشر نشده اش گفته::

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد .من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم.......

۱۳۸۸-۰۸-۱۰

پای نگاه

پای نگاه
چون کــودکِ بی اراده راه افتـــادم
بـــا پـــای نگــــاه در گنــاه افتـادم

از گونه به سمت چانه ات لغزیدم
از چـــاله در آمدم به چـــاه افتادم

خلیل جوادی

تقدیم به کسی که اول اسمش اول زندگیه!

فصـل آخــر :

علـف، کمی هـم کــاه

گــــاوهــای اصیــــــــــل ایــــــرانــی

زن، ســـــه تولـه سگ و کمی پیتزا

مـــردهــــای ذلــــیـــل ایـــــرانـی...





... و کتاب را خواندم و شسـتم

توی حوض کثیـــف سیـــمانــی

رو به روی خدا نشستم:(( هِی

تــو کــه از خـلق من پشـیمانی





دو ســه تا درد دل که نه، شاید

حــرف مفـت و چـرند یک بــنده

ایــن اواخــر دلـــم شـــده بیـمار

شده عاشق، عجول و یک دنده





عاشقی، ذبحِ یک نفر درتوست

یا که قـتلِ خودت، چه فرقـی دا /

رد شــدم، امتحـان سختــی بود

هـم تــو رفـتی،هم او و هم آنها





آه از زنــــــدگـــی گــریـــزانــــم

از شــبی که زنی به من خندید

و رفـــــاقــت که بین ما گم شـد

و خـــدایــــی که در دلــم گندید





او تو را خوشه خوشه از من چید

و تـــو تنـــها نگـــاهــمــان کردی

تو خُــــــدایـــی، رفیـــقِ نامـردم

تو هـم آنشب سیاهـمان کردی...







شــده ام یک اصـــیــل ایــرانــــی

با کـــمی یونجـه و کمی هم کـاه

لحــظه ی آخرست و می مـیرم

با سه توله سگ و کمی هم آه...





***





یـــــک حقیقت، شبـــیه عزرائــیل

وقــت مــرگــم از آســـمان افتـــاد

زنـدگی داد! هان؟...جا خوردی!!

زنــدگــــی داد و از تـــــوان افتــاد





رو بــه رویــت نشـســـته ام، امــــا

ســاکتی و نگاهت آن گوشه اســت

اســــم آن خانــمی که دوســـتــش دا

رم هـمانـجا میانِ آن پوشه است!! )) ...



محمد صادق دهقاني

ملک بقا عرصه "جولان" تو

مرده پرستیم؟!
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست

دورتر، دیرتر

دورتر، دیرتر

****

روزی از روزها

شبی از شب­ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می­خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هر چه دورت بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی­خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می­توانسته­ام بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم، همین


دکتر علی شریعتی

گمشده

گمشده

****

هر کسی گمشده­ای دارد

و خدا گمشده­ای داشت

هر کسی دوتاست

و خدا یکی بود

و یکی چگونه می­توانست باشد؟

هر کسی به اندازه­ای که احساسش می­کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت

عظمت­ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند

خوبی­ها همواره نگران که آن را بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می­توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمان­ها را برکشید

کوه­ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند

و طوفان­ها برخاست و صاعقه درگرفت

و باران­ها و باران­ها و باران­ها

گیاهان روییدند و درختان سر به هم دادند

و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگل­های خرم سربرداشتند

حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند

و ماهیان خرد، سینه دریاها را پر کردند

و قرن­ها گذشت و گذشت

و درختان گونه­گون، گل­های رنگارنگ و جانوران،

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت

حرف­هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی­گوییم

و حرف­هایی هست برای نگفتن

و حرف­هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی­آورند

حرف­های خوب و بزرگ و ماورایی همین­هایند

و سرمایه هرکسی به اندازه­ی حرف­هایی است که برای نگفتن دارد

حرف­های بی­قرار و طاقت­فرسا

که همچون زبانه­های بی­تاب آتشند

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده­اند

اینان در جستجوی مخاطب خویشند

اگر یافتند آرام می­گیرند

و اگر نیافتند، روح را از درون به آتش می­کشند

و هر لحظه حریق­های دهشتناک و سوزنده­ای در درون بر می­افروزند

و خدا برای نگفتن، حرف­ها بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می­توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده­ای دارد

و خدا گمشده­ای داشت.



دکتر علی شریعتی

کار بی چرا

کار بی چرا

****


عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه، آفرینش بدان پایان می­گیرد

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به "بودن" نیالوده است

که اگر جامه­ی وجود بر تن می­کرد

نه معشوق من بود.
دکتر علی شریعتی

دوست داشتن

دوست داشتن



****



در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی



چشم­هاشان هر کدام پیاله­ای پر از شراب سرخ



که در کام تشنه­ی چشمان هم می­ریختند



و کم­کم بر هر دو لب



لبخندی آهسته باز می­شد



لبریز از محبت



سیراب از دوست داشتن



نه عشق،



دوست داشتن!



لحظاتی این چنین



خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.



دکتر علی شریعتی

سوتک

سوتک

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

ندانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که ازخاک گلویم سوتکی سازند

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوی

و او یکریزه پی در پی

دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را .
دكتر علی شریعتی